X
تبلیغات
رایتل
عمو رضا
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1382
در سکوت بی سرانجام بیابان آتشی از استخوانم برفروزان!

مرا فریادی نمانده. من مانده‌ام و بغضی که فرو باید خورد. من مانده‌ام و آهی از سر بیهوده‌گی.

« اشک آن شب لبخند عشقم بود » و تو از آن هیچ نخواندی. تو نمی‌دانستی اشک و لب‌خند و عشق رازند.کاش دستم را گرفته بودی؛ کاش با من گریسته بودی.
... قطره‌ای از آب... هویی از باد... ذره‌ای از خاک... زبانه‌ای از آتش... کاش گم می‌شدم در پهنای بی‌انتهای اشک و لب‌خند و عشق.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 155840


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها