X
تبلیغات
رایتل
عمو رضا
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1382
ناگهان بغضم ترکید!

وارد اتاق که شدم مامان بی مقدمی پرسید: یادته آقا جون چه سالی فوت کرد؟

گفتم: 75.

رو کرد به مامان بزرگ و گفت: شهریور که بیاد می شه 7 سال.

مامان بزرگ سرش را پایین انداخت و هیچ  نگفت.

بهت زده شده بودم. ناگهان هزار تا خاطره برایم زنده شد. سریع به اتاقم آمدم، در را بستم، خود را روی تخت انداختم و صورتم را چسباندم به بالش...

من آقا جون را خیلی دوست داشتم؛ خیلی.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 155838


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها