X
تبلیغات
رایتل
عمو رضا
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1382
۲


در میان صف بچه‌ها که دو تا، سه تا از کوه بالا می‌رفتند، ایمان تنها بالا می‌رفت. مژگان خود را به ایمان رساند و با او حرکت کرد؛ ایمان متوجه او نشد، یا وانمود کرد که متوجه نشده است و همچنان برای خود زمزمه می‌کرد. مژگان متوجه نشد که چه چیز را زمزمه می کند.بالاخره با آرنج به بازوی ایمان زد و در حالی که او انگار بهت زده شده بود، گفت: کجایی بابا؟
ایمان با تعجب تکرار کرد: بابا؟!
مژگان خندید و گفت: مسخره نکن ... کجایی؟
ایمان انگار که با سوال عجیبی روبرو شده باشد، جواب داد: خوب ... همین دور و برا!
مژگان سرش را کج کرد و نگاهی به ایمان انداخت و تمسخرآمیز گفت: تو اصلا نفهمیدی منظور من چیه؟
ایمان با حالتی که یعنی از هیچ چیز خبر ندارد سرش را تکان داد که: مگه منظور تو چیه؟
مژگان خیلی جدی گفت: من می‌فهمم که تو یه چیزیت هست!
ایمان با قیافه‌ای حق به جانب گفت: من همیشه گفتم تو آدم با استعدادی هستی!
مژگان با عشوه درآمد که: خوب این ویژگی عروسک شرقیه؟
ایمان با تعجب تکرار کرد: عروسک شرقی؟
مژگان توضیح داد که: آره ... یکی از آشناهامون که از کانادا اومده بود تا منو دید گفت چطوری عروسک شرقی؟!
ایمان سرش را تکان داد و آرام زمزمه کرد:عروسک شرقی!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 155840


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها