X
تبلیغات
رایتل
عمو رضا
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1382

۱۱

صدای بلند آهنگ تندی می آمد. مژگان مانده بود که آیا زنگ بزند یا نه. دچار چیزی شبیه شک شده بود؛ شنیدن این صدا از خانه ی ایمان عجیب بود.

بلاخره زنگ زد. انگار صدای زنگ میان صدای آهنگ گم شد که هیچ پاسخی نیامد.

دوباره زنگ زد. با کمی فاصله، صدای آهنگ قطع شد و بعد ایمان در را باز کرد.

صورتش قرمز بود و عرق کرده، نفس نفس می زد؛ خندید؛ سلام کرد.

مژگان با تعجب وکمی تردید گفت: مزاحم شدم؟!

ایمان با همان حالت خنده گفت: نه تنها بودم ، بیا تو!

مژگان که انگار خیالش راحت شده بود، داخل شد و با لبخند پرسید: اینجا چه خبره؟!

ایمان که هنوز نفس نفس می زد، تفسی تازه کرد و با همان خنده گفت: هیچی!

نفس ایمان که به صورت مژگان خورد، از بوی الکلش فهمید که چه خبر است.

مژگان مانتو و روسری اش را در آورد و دنبال ایمان راه افتاد، با اشاره به بساط روی میز گفت: تک خوری؟!

ایمان خندید. روبروی هم نشستند. ایمان بلند شد و لیوان دیگری  آورد. هر دو لیوان را پر کرد و یکی را به دست مژگان داد. سلامتی گفتند و لیوان ها را سر کشیدند. دو سه لیوان که پر و خالی شد، ایمان به زحمت بلند شد و همان آهنگ تند را گذاشت. بعد به طرف مژگانت رفت، دست دور گردن او انداخت، بوسیدش، دستش را گرفت ، او را با خود به وسط اتاق کشاند و با هم شروع کردند به رقصیدن.

نوار که به اتنهای خود رسید کنار هم روی مبل افتادند. هر دو نفس نفس می زدند و عرق کرده بودند. مژ گان سرش را روی سینه ی ایمان گذاشت، ایمان شروع کرد به نوازش مژ گان. کمی که گذشت هر دو از نفس نفس افتاده بودند و خوابشان برده بود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 155840


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها