X
تبلیغات
رایتل
عمو رضا
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 27 تیر‌ماه سال 1382
که من، ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم!

27 خرداد 1379 نوبت نصرت رحمانی بود. از گوشه ی عزلت بیرون آمد و مرد. کمی پیش از او آقای گلشیری مرده بود و چند روز بعد هم شاملو مرد. عجب سالی بود. « مرده گان این سال عاشق ترین زنده گان بودند.» 

 

 

ساقی   از کتاب آبروی عشق

 

سبو بشکست. ساقی! همتی، از غصه می میرم

شکسته تیله ها را بر لبم کش؛ تا سحر گردد.

در میخانه را قفلی بزن، ترسم که ولگردی

ز درد آتشین زخمم، خبر گردد، خبر گردد.

 

به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی!

کهچشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را.

به خویشم اعتباری نیست، گیسو راببر ساقی!

 وبا آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را!

 

ز خون سینه ام- ساقی! بکش نقش زنی بی سر

به روی آن خم خالی که پای آن ستون مانده.

به زیر طرح آن بنویس، با یک خط خوانا:

به راه دشمنی مانده، ز راه دوستی رانده

 

و دندان های من سوراخ کن با مته ی چشمت

نخی بر آن بکش، وردی بخوان، آویز بر سینه!

که گر آزاده ای پرسید روزی: پس چه شد شاعر؟

نگوید: مرد از حسرت، بگوید: مرد از کینه!

 

شهریور 31- تهران

 

 

 

آوار اشک      از کتاب حریق باد

 

رهایم، ای رها در باد. / رها از داد، /  از بیداد. / رها در باد! / حرفی مانده ته حرفی.

 

غمت کم / جام دیگر ریز، / شب جاوید جاوید است، / ما در خواب.

 

من از ریزش بیاد اشک می افتم، / بیاد بارشی پیگیر، /  درد، آوار، / بیاد التجا در این شب دلگیر.

 

من از غم های پنهانی، بیاد قصه های شاد. / و از سر مستی این آب آتشناک دانستم، / که هشیاری. / سرت خوش، جام را در یاب، / هی... هشدار.

 

شب است آری، شبی بیدار، / دزد ومحتسب در خواب. / می ات بر کف، / و بانگ نوش من بر لب.

 

رها در باد ! / من از فریاد ناهنجار پی بردم سکوتی هست. / ودر  هر حلقه ی زنجیر خواندم راز آزادی.

 

سخن آهسته می گویی! / نمی گویی که می مویی. /  شب نوش است، نیشی نیست جامی ریز، / جام دیگری، / با من، رها در باد.

 

کجایی دوست؟ / کو دشمن؟ / همه آلوده دامانیم. / بگو با من بگوش تشنه ام، گوشم. / بخوان با من، / بنال آیا تو هم از حلقه ی زنجیر دانستی که در بندی؟

 

رها در باد، با من گفت: / - شنیدم آری ای بد مست، / من از زنجیر سازانم چه می گویی؟ / برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی.

 

کجایی پیر؟ / خدایی نیست، /  راهی  نیست ، / دیگر جان پناهی نیست. / سنگی هست، / دامی هست، / چاهی هست. / من و دشمن به یک راهیم و بر یک نطع. / و از یک باده سرمستیم، وای من. / صدای جام ها و / جام ها و / جام ها و جام ها.

 

رها در باد ! / بلایت دور، خیرت پیش، / رهاتر باش، / این باد، این شبان از تو  / رهایم کن، رها در خویش.

 

چنان در خویش می گریم گه گویی گریه در مانی است،/ مرگی نیست.


به پیغا م‌های پست قبلی هنوز جواب نداده‌ام می‌گذارم برای فردا صبح اینک واقعا فرصت ندارم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 155825


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها